اولین روزای زندگی
کوچولوی مامان به زندگی ما خوش آمدی!!! ده روز اول رو خونه مامان جون بودیم و روز یازدهم اومدیم قم. یک ماهه بودی که دوسه روزه برگشتیم اردکان مهمونی ماماجیا از کربلا اومده بودن.همه خیلی دوست داشتن و از دیدنت خوشحال میشدن مخصوصا مامان جون و باباجون. عزیزم شب که میشد راس ساعت یک بیدار میشدی و من تا صبح بیدار بودم. بعضی موقع ها تا ساعت هشت صبح بیدار بودی و من خیلی اذیت میشدم. صبح میخوابیدی منم مجبور بودم بخوابم چون دیگه تحمل بی خوابی رو نداشتم. خانوم مقدم صاحب خونمونه و خیلی مدیونش هستم.برام مثل مادره.تقریبا هفته ای دو بار خواهر شوهر خانوم مقدم میومد خونش و محمد حسام که نوه ش هست و شما رو میبرد حمام. م...




